ما را دل از کشاکش دنيا شکسته است
اين کشتی ازتلاطم دريا شکسته است
۰۰۰ چاق و ورزشکار بودمُ وقتی هيجانی ميشدم سينه هايم بيشتر از قدم بلند بلند ميشدند اورا ديدم ۰۰۰ آه مرا چه شده بود چه قدر عجيب بود۰۰ فقط موجودی بسيار آسمانی را ميديدم۰۰۰ دستهايم عرق کرد بود حرفهايم را نميتوانستم به يک جمله بياورم احساس کردم تمام عمر را انتظار کشيده ام تا آنروز در سرنوشتم بيايد۰۰ اورا ديدم ۰۰ هنوز هم وقتی داخل آن دهليز ميشوم فکر ميکنم داخل کدام عبادتگاه هستم۰۰ بايد آهسته حرف بزنم بايد آرام و نيازمند باشم بايد دلم را به دلم بسبارم بايد آهسته آهسته به اوبيبينم و معنی ای زنده گی ام را بدانم!! که من برای او زنده بوده ام! آه وقتی او را ديدم احساس کردم او را بسيار دير ميشود ميشناسم صدايش مثل آواز يک درياچه ای دور و تنها آرامبخش بود تمام کلماتيکه از زبانش می آمد همه وزن وموسيقی داشتند وشعر۰۰ معصوم تر از کسی را نديدم ۰۰او فرشته بود ۰۰ آمده بود تا برايم عشق را تحفه کند و شعر وخودش رفت که رفت و من ۰۰ هرگز کوشش نکردم او را ببينم و يا از کسی ببرسم که او چه حال دارد؟ از کی ببرسم بجز خود او
تمام شربت های زنده گی يا تلخ اند يا شرين- تنها اين شربت زنده گی و خاطرات من است که در يک زمان دو طعم دارد
پنجشنبه، 19 آبان، 1384
به کدام دربشینم که رسد صدای پایت
به کدام قصه گویم سخن دلم برایت
نه دگر امید پای که گذرکنم به سویت
نه دگرتوان آهی که کشد کس ازجفایت
تو چو آرزو نهانی به میان خانهء دل
مکنش خراب وویران که تودانی وخدایت
به چه آرزو بپایم به حریم زنده گانی
که نه زنده گی بود بی رخ خوب وخوشنمایت
شده ام فسون و حیران دگرم مکن پریشان
به دوجادویی نگاه وبه تب وتاب ادایت
به بهانه ای ربوده همه هست وبودم امشب
صنما هوای ناز وپروپای جلوه ها یت
31 اکتوبر 2002
جويا:
من شروع کردم به اسم ذولجلال
خالق مطلق کريم با کمال
مالک اصل زمين و آسمان
بادشاه اين جهان و آن جهان
عشق تو اندر دل دانا بود
ذات باکت هر کجا بيدا بود
آشنايان را کرامت ميکنی
عاصيان را غرق رحمت ميکنی
با گدايا مهربانی ميکنی
جمله لطف رايگانی ميکنی
هرچه صيادست در دامت بود
سرغزالان جملگی رامت بود
مسلمانی که داند رمز دين را
نسايد بيش غيرالله جبين را
اگر گردون به کام او نگردد
به کام خود بگرداند زمين را
نميدانم چيزی از دنيا بخواهم و يا بگذارم دنيا از من چيزی بخواهد زيرا شنيده ام در دنيا بايد از خواهش خود بگذری تا به چيزی برسی- آيا راست گفته اند؟
عاصی:
شب را گريستيم و سحر را گريستيم
ما گام گام راه سفر را گريستيم
وقتی که ميزدند سبيدار باغ را
ما يک به يک صدای تبر را گريستيم
عاصی:
دنيا دل تنگ شاد را ميماند
شاعر گل اعتماد را ميماند
شهری که درآن نه شعر ونی آزاديست
گور زن نا مراد را ميماند
من رفتنی ام دوستان آنگا خواهم ميروم
معراج دل بالا بود - بالا که خواهم ميروم
در بند اينجا نيستم - در فکر فردا نيستم
من مال دنيا نيستم- هرجا خواهم ميروم!
جويا- ۱۳۷۰
برايت در دل خود باز هم يک خانه ميسازم
و بعد- از خاطرات خانه را ويرانه ميسازم
تو چون ديوانه ام کردی ببين يکروز آيا من
ترا هم مثل خود ديوانه ميسازم نميسازم!
به من در ميله ای نوروز آور يک سبد لبخند
که بی لبهای تو عمريست با بيمانه ميسازم
دگر نگذار مشاطه کند آرايش مويت
برای زلف تو از دستهايم شانه ميسازم
ندارم مسکن و دوکان- هرچنديکه در کابل
برای ديدنت يک خانه در بارانه ميسازم
ندارم دوست دنيا را که سازم ملک بيجا را
خدا خواهد سر راه تو يک نی خانه ميسازم!
جويا - ۲۰۰۵ شهرنو- صليب سرخ
بيدل :
بيدل به وضع خلق محال است زيستن
بيگانگی اگر نشود آشنای ما
موجيم که آسوده گی ای ما هوس ماست
ما زنده بر آنيم که آرام نمانيم!
صايب:
خونی که ميخوری به دل روزگار کن!
قوی- زارع:
داری اميد ها طمع از سر بدر بکن
نا کرده رنجه بای به جايی نميرسی
حافظ:
نصيب ماست بهشت ای خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند!
کمال عشق و محبت ببين نه نقص گناه
که هر که بی هنر افتد نظر به عيب کند!
گل به تاراج خزان رفت و گلستان شد خراب
ديگر ای بلبل بگو در انتظار کيستی!
نه نگهتی ز گلی نه خبری از خاری
در اين چمن به چه دل خوش کند گرفتاری
نگاهت جوان است....
فواد رامز به يک عاشق بلند تبديل شده است:
به بزم خموشان شکستم صدا را
که تا نيک بينی غم بی حيا را
شدم تا نگينت نبيچان جبينت
دل نازنينت بسنديده مارا
به بزم خموشان....
نگاهت جوان است دلت مهربان است
به بيری نينداز تمنای مار
به بزم خموشان۰۰۰۰
حيدر سليم:
در قيد غمم خاطر آزاد کجايی
تنگ است دلم قوت فرياد کجايی
کو هم نفسی تا نفس شاد برآرم
مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجايی
درعشق به يک جلوه همه کار تمام است
من برق به خرمن زدم ای باد کجايی
نگاه آشنا
نگاه آشنايش ُ ديگر نميشه بيدا
آن مهر آن وفايش ديگر نميشه بيدا
گشته خراب کعبه دل ديگربگو چه حاصل
مانند او خدايش ديگر نميشه بيدا
کابل - تايمنی- لب جر ۲۰۰۶/
امشب دل تو سوی دلم می آيد
تصوير تو بر روی دلم می آيد
ترسم به جفا دوباره خونش نکنی
از نامه تو بويی دلم می آيد
ص.جويا شعر سال ۲۰۰۶
عاصی :
ذهر هجرانت چرا تر مرگ ديدارم کند
آفتابی هست و اينجا کز توسرشارم کند
مژده دار انتظار روز نو روزم که باز
دستهای نازنينت نسترن بارم کند
موسمی از دور دستی های اين آبی رواق
ميرسد در من که از ياد تو سرشارم کند
در دل اگر محبت تو داشتم مرنج
آری هميشه گنج به کنج خرابه است
دوست فريادش کن
زنده گی آواز خفته ای يک مرد است
زنده گی درد است
آوازش کن زنده گی برنده ی بلندی هاست
ختم هر لمحه آغاز يک آغاز است.
عشق جاده - باور چراغ - آدمی برای رفتن
برنده برای برواز است!
شعر ازجويا
به باغ زنده گی ام چون بهار سبز رسيدی
تو آمدی وبه هرچيز نقش تازه کشيدی
نفس ميان سينه ای من چاک چاک اندوه بود
تو آمدی و به رگهام خون عشق دميدی
