ما را دل از کشاکش دنيا شکسته است

اين کشتی ازتلاطم دريا شکسته است

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 

۰۰۰ چاق و ورزشکار بودمُ وقتی هيجانی ميشدم سينه هايم بيشتر از قدم بلند بلند ميشدند اورا ديدم ۰۰۰ آه مرا چه شده بود چه قدر عجيب بود۰۰ فقط موجودی بسيار آسمانی را ميديدم۰۰۰ دستهايم عرق کرد بود حرفهايم را نميتوانستم به يک جمله بياورم احساس کردم تمام عمر را انتظار کشيده ام تا آنروز در سرنوشتم بيايد۰۰ اورا ديدم ۰۰ هنوز هم وقتی داخل آن دهليز ميشوم فکر ميکنم داخل کدام عبادتگاه هستم۰۰ بايد آهسته حرف بزنم بايد آرام و نيازمند باشم بايد دلم را به دلم بسبارم بايد آهسته آهسته به اوبيبينم و معنی ای زنده گی ام را بدانم!! که من برای او زنده بوده ام! آه وقتی او را ديدم احساس کردم او را بسيار دير ميشود ميشناسم صدايش مثل آواز يک درياچه ای دور و تنها آرامبخش بود تمام کلماتيکه از زبانش می آمد همه وزن وموسيقی داشتند وشعر۰۰ معصوم تر از کسی را نديدم ۰۰او فرشته بود ۰۰ آمده بود تا برايم عشق را تحفه کند و شعر وخودش رفت که رفت و من ۰۰ هرگز کوشش نکردم او را ببينم و يا از کسی ببرسم که او چه حال دارد؟ از کی ببرسم بجز خود او

تمام شربت های زنده گی يا تلخ اند يا شرين- تنها اين شربت زنده گی و خاطرات من است که در يک زمان دو طعم دارد

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

پنجشنبه، 19 آبان، 1384

به کدام دربشینم که رسد صدای پایت

به کدام قصه گویم سخن دلم برایت

نه دگر امید پای که گذرکنم به سویت

نه دگرتوان آهی که کشد کس ازجفایت

تو چو آرزو نهانی به میان خانهء دل

مکنش خراب وویران که تودانی وخدایت

به چه آرزو بپایم به حریم زنده گانی

که نه زنده گی بود بی رخ خوب وخوشنمایت

شده ام فسون و حیران دگرم مکن پریشان

به دوجادویی نگاه وبه تب وتاب ادایت

به بهانه ای ربوده همه هست وبودم امشب

صنما هوای ناز وپروپای جلوه ها یت

 

31 اکتوبر 2002

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥


 

جويا:

 

من شروع کردم به اسم ذولجلال

خالق مطلق کريم با کمال

مالک اصل زمين و آسمان

بادشاه اين جهان و آن جهان

عشق تو اندر دل دانا بود

ذات باکت هر کجا بيدا بود

آشنايان را کرامت ميکنی

عاصيان را غرق رحمت ميکنی

با گدايا مهربانی ميکنی

جمله لطف رايگانی ميکنی

هرچه صيادست در دامت بود

سرغزالان جملگی رامت بود

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥


 

مسلمانی که داند رمز دين را

نسايد بيش غيرالله جبين را

اگر گردون به کام او نگردد

به کام خود بگرداند زمين را

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥


 

نميدانم چيزی از دنيا بخواهم و يا بگذارم دنيا از من چيزی بخواهد زيرا شنيده ام در دنيا بايد از خواهش خود بگذری تا به چيزی برسی- آيا راست گفته اند؟

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥


 

 

عاصی:

شب را گريستيم و سحر را گريستيم

ما گام گام راه  سفر را گريستيم

وقتی که ميزدند سبيدار باغ را

 ما يک به يک صدای تبر را گريستيم

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥


 

عاصی:

دنيا دل تنگ شاد را ميماند

شاعر گل اعتماد را ميماند

شهری که درآن نه شعر ونی آزاديست

گور زن نا مراد را ميماند

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

من رفتنی ام دوستان آنگا خواهم ميروم

معراج دل بالا بود - بالا که خواهم ميروم

در بند اينجا نيستم - در فکر فردا نيستم

من مال دنيا نيستم- هرجا خواهم ميروم!

جويا- ۱۳۷۰

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

برايت در دل خود باز هم يک خانه ميسازم

و بعد- از خاطرات خانه را ويرانه ميسازم

تو چون ديوانه ام کردی ببين يکروز آيا من

ترا هم مثل خود ديوانه ميسازم نميسازم!

به من در ميله ای نوروز آور يک سبد لبخند

که بی لبهای تو عمريست با بيمانه ميسازم

دگر نگذار مشاطه کند آرايش مويت

برای زلف تو از دستهايم شانه ميسازم

ندارم مسکن و دوکان- هرچنديکه در کابل

برای ديدنت يک خانه در بارانه ميسازم

ندارم دوست دنيا را که سازم ملک بيجا را

خدا خواهد سر راه تو يک نی خانه ميسازم!

جويا - ۲۰۰۵ شهرنو- صليب سرخ

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٤


 

بيدل :

 

بيدل به وضع خلق محال است زيستن

بيگانگی اگر نشود آشنای ما

موجيم که آسوده گی ای ما هوس ماست

ما زنده بر آنيم که آرام نمانيم!

صايب:

خونی که ميخوری به دل روزگار کن!

قوی- زارع:

داری اميد ها طمع از سر بدر بکن

نا کرده رنجه بای به جايی نميرسی

حافظ:

نصيب ماست بهشت ای خدا شناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند!

کمال عشق و محبت ببين نه نقص گناه

که هر که بی هنر افتد نظر به عيب کند!

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


 

 گل به تاراج خزان رفت و گلستان شد خراب

ديگر ای بلبل بگو در انتظار کيستی!

 

نه نگهتی ز گلی نه خبری از خاری

در اين چمن به چه دل خوش کند گرفتاری

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤


 

نگاهت جوان است....

 

فواد رامز به يک عاشق بلند تبديل شده است:

 

به بزم خموشان   شکستم صدا را

که تا نيک بينی  غم بی حيا را

شدم تا نگينت   نبيچان  جبينت

دل نازنينت بسنديده  مارا

به بزم خموشان....

نگاهت جوان است  دلت مهربان است

به بيری نينداز    تمنای مار

به بزم خموشان۰۰۰۰

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤


 

 

حيدر سليم:

در قيد غمم خاطر آزاد کجايی

تنگ است دلم قوت فرياد کجايی

کو هم نفسی تا نفس شاد برآرم

مجنون تو کجا رفتی و فرهاد کجايی

درعشق به يک جلوه همه کار تمام است

من برق به خرمن زدم ای باد کجايی

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤


 

نگاه آشنا

نگاه آشنايش ُ ديگر نميشه بيدا

آن مهر آن وفايش ديگر نميشه بيدا

گشته خراب کعبه دل ديگربگو چه حاصل

مانند او خدايش ديگر نميشه بيدا

کابل - تايمنی- لب جر ۲۰۰۶/

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤


 

امشب دل تو سوی دلم می آيد

تصوير تو بر روی دلم می آيد

ترسم به جفا دوباره خونش نکنی

از نامه  تو بويی دلم می آيد

ص.جويا شعر سال ۲۰۰۶

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤


 

 

عاصی :

 

ذهر هجرانت چرا تر مرگ ديدارم کند

آفتابی هست و اينجا کز توسرشارم کند

مژده دار انتظار روز نو روزم که باز

دستهای نازنينت نسترن بارم کند

موسمی از دور دستی های اين آبی رواق

ميرسد در من که از ياد تو سرشارم کند

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤


 

 در دل اگر محبت تو داشتم مرنج

آری هميشه گنج به کنج خرابه است

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤


 

دوست فريادش  کن

زنده گی آواز خفته ای يک مرد است

زنده گی درد است

آوازش کن زنده گی برنده ی بلندی هاست

ختم هر لمحه آغاز يک آغاز است.

عشق جاده - باور چراغ - آدمی برای رفتن

برنده برای برواز است!

شعر ازجويا

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤


 

به باغ زنده گی ام چون بهار سبز رسيدی

تو آمدی وبه هرچيز نقش تازه کشيدی

نفس ميان سينه ای من چاک چاک اندوه بود

تو آمدی و به رگهام  خون عشق دميدی

 

  
نویسنده : صلاح جویا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤